دريا نداره رنگي
بي پروانه هاي سنگي
پروانه هاي خسته
بلبل دل شكسته
شب هاي بي ستاره
تو رو يادم ميياره
زمونه يه بي وفا
آدم هاي پر ادعا
سكوتم شده تنها
د ديگه نداره همراه
خاطرات كودكي
روياهاي هميشگي
قرمزيه اون غروب
سپيديه اون طلوع
پنجره هاي بسته
قلبهاي دل شكسته
اين همه بي وفايي
بعد ميگي يار كجاي
تو كتابا نوشتن
عاشقا تو بهشتن
عاشق شدن گناه نيست
اما كار ماها نيست
دوستت دارم گفتنات
يه كلمه بيشتر نيست
عاشقتم . ديونه تم
يه لحظه بي تو ميميرم
اما هنوز كه زنده اي؟
باز هم من
غریبه ای تنها
تکه تکه های وجودم را بر دوش میکشم
میروم
به کجا؟!!
با تاروپودی خسته و سوخته
به کدامین سرزمین می توان کوچ کرد
در کدامین وادی شانه های خسته و لرزانم تاب میاورد
کی نای مردن بیابم؟!!
دلم سخت گرفته است
ا ز من
از تو
از شب گریه ها
از من
از من
از من ...
از من نیز
میگذرد
چشمانم برای آرامش پر میکشد
دیگر نخواهم دیدشان
اشک میریزم
بی صدا
دلم برای رفتن پر میکشد
دلم پر میکشد
با دستان ناتوانم گدایی میکنم
خسته ام
خسته ام
اغلب زندگيم را میبازم(( درست مث دیشب که باختمش))
ساده
ارزان
بدون حريف
آنگاه كه غرور كسي را له مي كني آنگاه كه خانه ي آرزو هاي كسی ر ا ويران مي كني... آنگاه كه شمع اميد كسي راخاموش مي كنی آنگاه كه گوشهايت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوی آنگاه كه خدا را مي بيني ولي بنده ي خدا را نمي بيني مي خواهم بدانم دستت را به سوي كدام آسمان دراز مي كني تا خوشبخي ات را از خدا بخواهي ! مي خواهم بدانم به سوي كدامين قبله نماز مي گذاري كه ديگران نگذارده اند؟!!
یاد داری..... آیا؟
شب مهتابی پاییز در آن گوشه ی دور
که تو خندان گفتی:دوستت دارم
آه آن شب آری تو به من دسته گلی دادی
و من بهر هر گل گلی از بوسه نثارت کردم
چه شب زیبایی من و تو دست به دست
اختران را ز دل ظلمت شب می دیدم
ناگهان ماه قشنگ زیر ابری دور از ما بنهفت
شب از نیمه گذشت ....آه......!
اکنون چه شب غمگینی من و غم تنهاییم
و تو مدهوش در آغوش دگر آه...نفرین بر شب!
تقدیم به همدم تنهايی:
ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطر تو هم سنگين شده
ای به روی چشم من گسترده خويش
شادی ام بخشيده از اندوه بيش
همچوبارانی که شويد جسم خاک
هستی ام زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سايه ی مژگان من
ای مرا با شورش رانيخته
ای همه شعرم به آتش ريخته
چون تب عشقم چنين افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
ای دو چشمانت چمن زاران من
طاق چشمت خورده بر چشمان من
بيش از اينت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم...

![]()



![]()
روز آشنايي را به خاطر بسپار
تاريخ آن روز را در هاله اي سرخ رنگ محصور كن
چون در اين روز بود كه عشق بر جهان ما حاكم شد...
چون در اين روز بود كه سلطان واقعي جهان خود را بر تخت
نشانديم...
هرگاه كه به ياد آن روز مي افتم؛ افكارم مستقيم چون تير شهاب،
سريع بسان عقاب به سوي تو روان مي شود...
هر كجا كه رفتي اين روز را به خاطر بسپار و مرا به ياد آر...
مرا به ياد آر...
![]()

به تو که چنین سخت مرا آزردی...
تو که باران نگاهت همه را می بارد...
تو که امواج نگاهت همگان را سر ساحل وفا می خواند...
و من از دور تماشاگر بی نام و نشانی هستم...
به تو می اندیشم!
به همان لحظه که گفتم : بی تو در خانه غم میمیرم...
امشبی را به من آرامش ده...
و تو خندیدی که نه جانم...
بین ما فاصله هاست...
و من عادت کردم در شب سرد دلم به تو اندیشه کنم...!
و هنوز به تومی اندیشم!
به تومی اندیشم غریبه آشنا!

چشمانم هميشه گريانست و تو اشکهايم را پاک مي کني
و نمي داني که مسبب اشکهايم تو هستي..
کاش قلب مهربانت را به من هديه مي کردي...
تا مي ديدي همه هستيم را به پايت ميريزم ...
افسوس که در قلب مهربانت جايي ندارم....
من جدا از تو ميان غصهايم مي ميرم ...

ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم
تا بداند غم شبها یم را....
تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را.........
قانون دنیا تنهایی من است............ ..
و تنهایی من قانون عشق است....
و عشق ارمغان دلدادگیست........
و این سرنوشت سادگیست...........

بهار در راهه اما دخترك هنوز هم ميان كوچه باغ زمستانيه ذهنش تمام آن لحظات مرده رو در بي نهايت شبهاي خويش مرور مي كنه و هر بار دردي شيرين گوشه اي از قلبش رو غلغلك مي ده .
گاهي به اين فكر مي كنه كه از اين دنياي صد رنگ منقوش مگه چه چيزي به جز يكرنگي اي كودكانه مي خواد؟
در دلش مي گه كه كاش مي شد صندوقچه اي از جنس " نفس هاي آخر 85 " بسازه تا تمام غصه هاش رو در ميان اون پنهان كنه .
كليدش رو هم از سر حواسپرتي هنگام فكر كردن به خاطراتش در يكي از لحظات زيباي با هم بودنشون جا بذاره تا با دلي تهي از غم و غصه به استقبال سالي بره كه شايد "بيگانه يي در قبال امروز" باشه اما قطعا " آشنايي ديرين براي فردا " خواهد بود .
fgh
تا به حال توي زندگيش با تمام حقايق كنار اومده ... چه تلخ و چه شيرين
ولي در اون ميان حقيقتي نيز به چشم مي خوره كه دخترك همواره از اون فراريه . اما هميشه دلهره داره كه مبادا روزي در كوچه اي بن بست گير بيفته و مجبور به قبول اون بشه ;و اون حقيقت اينه كه : " دخترك تنهاست "
و حالا كه به اين حقيقت قديمي فكر مي كنه بيشتر به عمق تنهايي هاش پي ميبره ... اون الان شايد تنها تر از هميشه اس !
و اين حقيقتيه كه تلخي اش با شيرينيه تمام خاطرات خوش زندگي دخترك برابري مي كنه
اما شايد با اومدن بهار و تولد بوته گل كوچك توي باغچه ، دخترك بتونه تنهايي رو براي مدتي هر چند كوتاه فراموش كنه و دست در دست هاي خوش عطر گل ها ترانه ي با هم بودن رو زمزمه كنه.
در اين روزهاي پايانيه سال پر خاطره ي 85 نيز همچنان گذرگاه زندگي در مقابل چشمان غم زده ي دخترك همچون راهرويي باريك و پرپيچ و خم با ايستگاه هايي از جنس روزهاي تلخ و شيرين رو به سوي مقصد نهاييه خودش ادامه داره .
اما دخترك دوست نداره در اين لحظات زيبايه نزديك شدن به فصل "مهربون" بهار به اون مقصد نهايي فكر كنه ، پس چشم هاش و روي هم ميذاره و لحظات شيرين گذشته رو با چشماني بسته به نظاره مي شينه
اكنون روز هاست
كه از آخرين بوسه ي تو
بر گونه ي تب دار شعر هاي من مي گذرد
آه ... كه چه مي دانند
از لذت بوسه هاي غزلگونه ي تو ؟
و تو هنوز در سفري
سفري بي من و لبريز از خاطرات من
اما ...
اما تهي از عشق من
و هنوز مي خواهي برسي
نمي دانم ...
شايد به گلي سرخ
كه زيباييه ياقوت گونه اش را
از شرمي زيبا بر گونه ي دختركي مغرور
به وام گرفته است
شرمي مخلوق از نگاه هاي دزدانه ي پسري جسور!!!
و يا به دريايي مواج
- حتي مواج تر از قلبي پريشان -
كه به هنگام تلالوء الماس هاي خورشيد در قطرات نقره فام خود
دل هاي عاشقانش را از هوس هم آغوشي با آن امواج گستاخ
لبريز مي كند
نمي دانم ...
اما اشتياق خيره كننده اي را
- براي رسيدن -
در نگاه پر حياي حرف هايت مي بينم



















يادمه اولين روز گونه هامو ترديدي
وقتي ديدي ديونم حرفامو باور کردي
خيايلتون راحت شد که بي شما ميميرم
محبت رو از اونروز کمتر و کمتر کردي
انگار خوشي نميخاست من مزشو بفهمم
يکروز که گل ميدادم نداده پرپر کردي
هيچي نبود تا انروز اروم بوديم وخوشبخت
همه اين کار ها رو اونروز اخر کرديدي
پس نظرامون چي ميشه حتمن به يادتون نيست
واسه ضريح اقا نظر کبوتر کردي
راستي ميگيد من كجا شما و تقدير كجا؟؟؟
ميوه خوشبختيتو هميشه نوبر كردي
من كه چيزي نگفتم كه دلتون گرفته
اين اولين باره كه شما باهام قهر كردين

به نام غربت .....................![]()
![]()
چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها رو با كسي تقسيم
مي كردم ، و يا كسي بود که به حرفهام و دردهام گوش بده !![]()
اما حیف که اینقدر فاصله دلهامون زیاد شده که هرچی فریاد میزنم نه تو
صدامو میشنوی نه هیچ کس دیگه .............................![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()











هيچ وقت نشد بهت بگم
که من چقدر دوست دارم
نشد يه روز بهت بگم
که من فقط تورو دارم
روزا با تو بيدار ميشم
شبا با تو به خواب ميرم
هيچ وقت نشد نفهميدي
که بي تو دنيا ندارم
تو همه دنياي مني
امروز و فرداي مني
هيچ وقت نشد بدوني که
بي تو فردايي ندارم
وقتي شبا تو آسمون
رنگ چشاتو مي بينم
دلم ميخواد بهت بگم
که بي تو رويا ندارم
بين تمومه آدما
تو عشق پاک اين دلي
تو آسمون رويا هام
جز تو ستاره ندارم
دلم پي نگاهت
شد ابر پاره پاره
فقط بگو عزيزم
اين کارا فايده داره


عشق این است....
عشق پرده ای زرین است که ازآن می توان به برهوت زندگی نگریست
و دریچه ای رو به خوشبختی دید.
عشق عینکی است که از ورای آن زندگی زیباست و معشوق زیباترین.
عشق رویایی است که بین عاشق و معشوق دیده می شود.
آری عشق دریایی است که غریق در آن به زندگی دست می یابد و درآن
جز پری ماهی زندگی نمی کند.
اجازه
اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن
اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن
اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم
پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم
اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات
روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات
اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی
دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی
اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی
ستارها اینو میگه که تو اقبال منی
اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم
بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم


ما از دست اين زندگي از غصه در درون خود مي ميريم و خود نمي دانيم
من به تو
معترضم
به ذهن تو
به تاریکی تو
به سیاهی دل تو
به سنگ بودن تو
به شیطان بودن تو
من به خودم
معترضم
به سکوتم
به غروراز دست رفتم
به آرامش از دست رفته ام
به زندگی از دست رفتم
به تموم دل تنگ بودنم
به انتظار بی ثمرم
و هیچ کس حس نکرد
و نفهمید که چطور در این مرداب بی صدا نابود شدم
در اين بازي زندگي تنها
بودن و نبودن نفرت…… انتظار... تحمل. این واژه ها برایم معنی پیدا کردند
مرا صد بار ازخود برانی
دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی
دوستت دارم
مرا لایق بدانـی یا ندانـی
دوستت دارم

كجا رفته اي بهترينم
تو رفتي زمان رفت
اندوه تا آسمان
رفت
تو رفتي چمن خشك شد
برف باريد
تو رفتي درختان ز تن جامه كندند
و باد آمد و برگ ها را فنا كرد
مرا اينچنين زارو تنها
به توفان گم كرده منزل سپردي
مرا اينچنين با غم دل
نهادي و
رفتي
رفتي و
رفتي
وقتی کسی رو دوست داری
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی![]()
حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی رو همه چی خط بکشی![]()
حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه ![]()
فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی ![]()
خیلی چیزا رو میشکونی تا دل اون رو نشکونی
حاضری بگذری از.............. ![]()
اما
..............................

دوستت دارم بيشتر از معنای واقعی كلمه دوست داشتن
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری
دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست می داری
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق
دوستت دارم همچو تكه ابرهای سفيدی كه در اوج آسمان آبی در حال عبورند




دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق
دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور می كنی
دوستت دارم ، همچو رهايی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ،
همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل می آيند و آرام نيز به دريا
می روند، همچو غنچه ای كه آرام آرام باز می شود و گل می شود ،




همچو اواخر زمستان كه شكوفه های بهاری باز می شوند
دوستت دارم همچو چشمه ای در دل كوه كه آرام جاری می شود بر روی زمين و
تبديل به آبشاری می شود كه از دل كوه سرازير می شود
دوستت دارم همچو مهتابی كه شبهای تيره و تار را با حضورش پر از روشنايی ميكند
دوستت دارم همچو باران بارانی كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و می شويد




دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد
دوستت دارم ، چون تو آخرين اميد زندگی منی ، و لياقت اين دوست داشتن را داری
دوستت دارم تا حدی كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز
دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند
دوستت دارم ، چون با باوری عميق در قلب من نشستی




و مرا هدف و اميد زندگی خود قرار دادی
دوستت دارم چون از زندگی ودنيا گذشته ای تا با من بمانی
دوستت دارم چون نگذاشتی حتی يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود
دوستت دارم چون كه ياری ام ميكنی تا از اين سيلاب زندگی به راحتی عبور كنم و
خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم




دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت
دوستت دارم ، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی
دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی كاغذ زندگی
ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت می سرايم
مجنونم از مجنون عاقل تر ، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر




نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب
يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است
نگاه به چشمهای آرام و خسته من نكن ، اين چشم يك دنيا اشك در آن است
نگاه به چهره پريشان من نكن ، اين چهره عاشق چهره تو می باشد
دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من می باشی دوستت دارم




چون زمانی كه دفتر عشق را می گشايی و ميخوانی با خواندن
نوشته هايم اشك از چشمانت سرازير می شود

من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
در
عشق يعني ... -»»-(¯`v´¯)-»عشق%20ديونه»-(¯`v´¯)-»»-(¯`v´¯)-»_files/Heart1.gif)
شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق
جان يعني
زندگي ليلي و
قمار مجنون
در
عشق يعني ... -»»-(¯`v´¯)-»عشق%20ديونه»-(¯`v´¯)-»»-(¯`v´¯)-»_files/Heart1.gif)
شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق / من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
من / عشق
پاك يعني
سرزمين لحظه
يعني بيداد
عشق من
باختن عشق

می خوام از تو بنویسم ،که نگی رفتی نموندی

نگی بی وفا شدی ، توی راه نرفته موندی
می خوام از تو بنویسم ، که نگی طاقت نداشتی


نگی تا اخر رویا ، منو تنها جاگذاشتی


اخه این مرام من نیست ، غم تو لحظه هات بیارم


اگه حتی بی بهونه ، اشکامو هدیه بیارم

توی این قلب غریبم ، تا همیشه یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی![]()
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی![]()
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت

ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت![]()
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
تو مثه فصل بهاري كه برام شادي مياري
منم اون ابر سياهی كه تو فصل تو مي بارم
تو مثه گلاي پونه عاشق روييدن هستي
منم اون گوشه نشيني
كه طلوعت و مي بينم
تو به شفافي شبنم تو مثه فرشته هايي
منم اون عاشق بي دل كه سر راهت مي شينم
تو بزرگي توعزيزي تو مثه چشمه زلالي
منم اون حقير و مسكين كه براش خيلي زيادي
تو مثه پرنده هايي تو پر از عشق و وفايي
منم اون آوازه خونی
كه تو شعراش و مي دوني
خلاصه خيلي لطيفي واسه دل يه تكيه گاهي
نازنين ,عزيز جونم تو پناه شب تاری
تو غروبم تو طلوعي تو واسم راه عبوري
خط قرمز روي غم هاست وقتي تو پيشم بموني...




چه جور دلت اومد بری گریه که سهم من نبود
قصــه که از سـر نمشیـد با یکی بود یکی نبود
چــه جـوری بـــاورم بشــه رفتـن تو تنگ غـــروب
چه جوری آخه سررسید فرصت اون روزای خوب
به خـــدا بــاورم نشـد وقتی که نشناختی من و
تو چنگ دیو گریه ها واسه چی انداختی من و
از شـب پرپر زدنم چه جـــور تونستی بگذری
من که غریبه نبودم چه جـــور دلت اومد بری
گفتی بمــن تو هم بـــرو یه قصه ی تازه بگـو
گفتی بمــن راهی بشـو تو جاده های پیش رو
آخه بگو من و به کی سپردی وقــت بی کسی
چــــرا نخواستی بمونی بــــداد اشــکام برسی
با یکی بود یکی نبود قصه که از ســـر نمیشه
هیچکس آخه به غیر تو حرفام و از بر نمیشه
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد
گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي
در عرض یک دقیقه می شه یکی رو خورد کرد
در عرض یک ساعت می شه کسی رو دوست داشت
در عرض یک روز می شه عاشق شد ...
ولی یه عمر طول می کشه تا کسی روکه دوست داری فراموش کنی
نشستم گريه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ... واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه پروانه که سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش....
منتظر نباش ...
منتظر نباش که شبي بشنوي ، از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام
که عشق باران زده ام را در جاده اي جا گذاشته ام
يا در آسمان ، به ستاره اي ديگر سلام کرده ام
توقعي از تو ندارم
اگر دوست نداري ، در همان دامنه ي دوردست دريا بمان
عزيز بارانيه من !
همين سوسوي عشق تو از آن سوي "پرده ي دوري"
براي روشن کردن اتاق تنهايي ام کافيست
من اينجا کاري نمي کنم
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حک مي کنم
همين
اين کار هم که نوري نمي خواهد !
.
.
.
مي دانم که به حرفهايم مي خندي
دخترک قلم رو در دستانش مي گيره :
نقطه سر خط .
.
.
.
اما چي مي خواد بنويسه؟ خودش هم نمي دونه !
چشماش رو روي هم ميذاره تا شايد بتونه واژه ها رو يک جا جمع کنه و
قصه اي از تموم غصه هاش رو به روي کاغذ بياره
اما انگار کلمات هم اون رو با غصه هاش تنها گذاشتن
خوب که فکر مي کنه ، يادش مياد چند وقت پيش ... و شروع داستاني تکراري
داستاني تکراري تر از اوني که حتي بخواد در قالب جملاتي از جنس کاغذ
بيانش کنه
همون قصه ي هميشگيه عشق و دوري و ...
با ياد آوري اون عشق باز هم قطرات درشت اشک مهمون گونه هاش ميشن
دلش براي خودش مي سوزه
براي تنهاييه خودش
هميشه از خدا مي خواست که يه عشق واقعي بهش هديه بده . و خدا هم اين کار
رو کرده بود
درسته که خيلي زود اون عشق رو از دلش جدا کرد. اما به جاي اون کلي خاطره
براي دخترک به يادگار گذاشت
...
حالا فقط يه دفتر خاطرات از اون روزا باقي مونده .
دفتر خاطراتي که با هر بار دلتنگيه دخترک يکي از صفحات سفيدش سياه ميشه
يه دفتر خاطره با يه دنيا دلتنگي که اون رو تبديل به يک کلبه ي متروک کرده
کلبه اي که تنها پناه دخترک به هنگام گريه هاي بي صداي اونه
کلبه اي که هر کس با ديدنش مي تونه اوج ويرانيه دل دخترک رو درک کنه
کلبه اي از جنس اشک . اشکي که از دلي شکسته سرچشمه مي گيره
کلبه اي که ...
اگر دلت را شکستم به عمد نبود.
دلم شکستن دلي را بلد نبود.
نه عاشق بودم نه رسمش را ميدانستم.
من فقط تورا ديده بودم تورا ميخواستم.
شعرهايم قبل تو نور نداشت شور نداشت.
رديفهاي شعر من لياقت اينهمه نور نداشت.
منت گذاشتي شبي مرا به قلب پاک خويش راه دادي.
همانشب درونم نهيب زد مبادا روزي ترا بخواهم زيادي.
دل ساده من خبرنداشت نميتواني مال من شوي.
برايم آرزويي بود که روزي چو شمع در خانه ام روشن شوي.
توراشناخته نشناخته باورت کردم در قلبم تو را خانه دادم.
آن نهيب درونيم آن همه حرف و قول رفت از
عشق یعنی قطره قطره آب شدن ...
در وفور اشک يار گريان شدن
عشق يعني بر دلي چيره شدن...
دست از جان شستتن و مجنون شدن
عشق يعني در حضور باران طوفان شدن...
در کنار قاصدک رقصيدن و پرپر شدن
عشق يعني در عميق قلب يار ساکن شدن...
بر دامن وي افتادن و بي جان شدن
عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن...
از فراز کوه ها بگذشتن و پيدا شدن
من / عشق
پاک یعنی
سرزمین لحظه
یعنی بیداد
عشق من
باختن عشق
جان یعنی
زندگی لیلی و
قمار مجنون
در عشق یعنی ... شدن
ساختن عشق
دل یعنی
کلبه وامق و
یعنی عذرا
عشق شدن
من عشق
فردای یعنی
کودک مسجد
یعنی الاقصی
عشق / من
عشق آمیختن افروختن
یعنی به هم عشق سوختن
چشمهای یکجا یعنی کردن
پر ز و غم دردهای گریه
خون/ درد
بیشمار
عشق من
یعنی الاسرار
کلبه مخزن
اسرار

كاش مي شد اشك را تهديد كرد
فرصت لبخند را تمديد كرد
كاش مي شد در ميان لحظه ها
لحظه ي ديدار را نز ديك كرد...
امروز همدم من يك قلم و كاغذ است
در نبودنش تنها اينها حرف مرا مي فهمند
بزرگترين هديه اي
كه به من داد همين قدرت بود

وقتي تو رفتي نازنين آسمونم غمش گرفت وقتي تو رفتي نازنين فرشته سر نمي زنه به شهر سوت و کورمون پرنده پر نمي زنه ستاره ها تو آسمون يکي يکي خاموش شدن عشق و صفا و آرزو همگي فراموش شدن 
بغض گلوش شکست و باز بارون نم نمش گرفت
وقتي تو رفتي حوريا دنبال تو راه افتادن
از آسمون گذشتن و رو سايه ي ماه افتادن
گل هاي سرخ زندگي دوباره پژمرده شدن
قناري هاي نغمه خون يکباره افسرده شدن
به نام انكه گلهاي عبادت را درميان عاشقان شيدا كرد
وقتي قايق كوچكه زند گيم در درياي پر تلاطم هستي غرق شدوقتي
روزگار تقدير خوش زندگيم را ناخوشايند كرد ورق زندگي
برگشتوسرنوشت من طور ديگري رقم خورد. كدامين كتابهاي نهفته دل
رابازگو كنم كه حتي قابل تصور نيست روزگارمي گذردوخزان عمرروز
رنگ بيشتري به خود ميگيرد وبرگهاي زرد نا رنجي در زيردرخت
زندگيم ميريزد وبا صداي پاي هر رهگذرخش خش برگهاي خشك وتازه
فهميدم كه دوست داشتن به ظاهردوست داشتن است دربا طن(دل)اتش
است كه خا نه دل رامي سوزاند. وقتي براي اولين بار صداي شكستن قلبم
را شنيدم وقتي احساسا تم رازير پا حس كردم وقتي زير سوال رفتن
شخصيتم را مشاهده كردم تازه فهميدم، تا به حال كلبه دستي بو دم كه با
همهان دستاهايش صفحه ي خوش زندگيم را ورق زد گذشت وگذشت تا
فر سنگها گذشت واز اصل خو د جا ما ندم انقدر تنها شدم كه كه وقتي كه
سايه اي هميشه دنبال خو دم مي ديدم حال دگر نيست.حالا من ما نده ام يك
دنيا غربت ،غر بتي كه تازه با دنيايكه ابتدايش تنهاييي مطلق است
وانتهايش نيستي مطلق حالا من ما نده ام و يك اتاق تا ريك پنجره اي به
سوي باغچه اي كه همه با من بيگا نه اند!
تو ئي كه اگر امدنت دير شود تو ئي كه اگر امد نت قصه ي پو چي باشد
((من تو را اي همه ي خوب تا دم مرگ نخو اهم بخشيد))
قــسم دادم خـدا رو بـه مـاه و بـه سـتـاره
بـه چـشـمـایـی کـه هـر شـب ، اسـیر انتظاره
بـه اون بـنـفـشه هـایـی که مخصوص بهاره
بــه اون مهی که تنهاست ، مال شبای تاره
یه شب خدا به من گفت تو رو واسَم میاره
تو رو آورد و کردی به چشم من اشاره
چه کم بود عمر این فصل ، من و تو و نظاره
دنیا کوچـیـک بـود امـا ، تو گم شدی دوباره